عبد الله الأنصاري الهروي ( خواجه عبد الله الأنصاري )

88

كشف الأسرار وعدة الأبرار ( تفسير خواجه عبد الله انصارى ) ( فارسى )

مىپذيرى اينك آمدم بپذير ، و اگر معيوبان را مينوازى منم معيوب بنواز ، ور بيچارگان را چاره ميكنى منم درمانده و بيچاره چارهء من بساز ، اى خداى يوسف دانى كه بجمال بسى كوشيدم و بمال جهد كردم و در چاره و حيلت بسى آويختم و سياست و صولت نمودم و به مقصود نرسيدم وز آن پس مرگ گراميان ديدم و فراق خويشان چشيدم و رنج درويشى و عشق يوسف بر دلم هر روز تازه تر و جوان تر ، بار خدايا بر من ببخشاى و يوسف را به من نماى كه از همه حيلتها و چارها عاجز گشتم و خيره فرو ماندم . زليخا اين تضرع و زارى بر درگاه عزّت همىكرد و يوسف آنجا كه بود تقاضاى ديدار زليخا از دلش سر برمىزد . انديشه و تفكر زليخا بر دل يوسف غالب گشت ، با خود همىگفت كاشكى بدانستمى كه زليخا را حال بچه رسيد و كجا افتاد تا اگر در حال وى خللى است من با وى احسان كردمى و فساد معيشت وى بصلاح باز آوردمى كه او را بر من حقهاست . و آن روز كه يوسف اين سخن گفت و زليخا آن دعا كرد پانزده سال گذشته بود كه يوسف ، زليخا را نديده بود . يوسف آن روز از سر آن انديشه برخاست با خيل و حشم كه من امروز سر آن دارم كه تماشا را گرد مصر برآيم و تنزّه كنم ، به ظاهر تنزّه مينمود و به باطن احوال زليخا را تعرّف هميكرد ، بهر كويى كه همىرسيد از احوال درويشان همىپرسيد تا مگر زليخا بميان برآيد ، آخر بسر كوى زليخا رسيد و زليخا شنيده بود كه يوسف همىگذرد بسر كوى آمده و انتظار رسيدن وى مىكرد « 1 » ، چون در رسيد او را گفتند اينك زليخا درويش و نابينا و عاجز گشته ، يوسف آنجا توقف كرد ، زليخا را دست گرفتند و فرا پيش وى بردند ، حوادث روزگار در وى اثر كرده از اشك ديده مژگانش همه بريخته و نابينا گشته ، شماتت اعداش گداخته و فراق گراميانش ماليده . يوسف كه وى را ديد آب در چشم آورد و اندوهگن گشت و با وى ساعتى بايستاد و زليخا آواز ركاب داران و صهيل اسبان و بردابرد چاووشان همىشنيد و ميگريست و دست بر اسب يوسف همىماليد و مىگفت سبحان الّذى اعزّ العبيد بعزّ الطّاعة و اذلّ الملوك بذلّ المعصية .

--> ( 1 ) - نسخهء ج : و رسيدن وى را انتظار همىكرد .